Daisypath - Personal pictureDaisypath Happy Birthday tickers شیر کوچولو، مامانی و بابایی


شیر کوچولو، مامانی و بابایی


شیر کوچولو پسمل خوشل ما که 25 فرودین 89 به دنیا اومد و به زندگی ما رنگ دیگه ای داد.

عکس عکس عکس!

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مامان افرا - ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢٧

موفق می شویم!

میخوام درباره پروژه از شیر گرفتن پسملی بنویسم تا بعدها با هم بخونیم و خودش هم بدونه.

میخواستم تعطیلات عید پسملی رو از شیر بگیرم چون خودم هم خونه بودم و می تونستیم بیشتر با هم بازی کنیم و گردش بریم و از بابایی هم کمک بگیریم و خلاصه حواسشو پرت کنیم  ولی جور نشد و مامانم هم گفت بذارمش برای وقتی که اومدم سر کار. 

از روز 14 فروردین که اومدم سرکار این پروژه سخت رو شروع کردیم با توجه به مطالبی که خونده بودم و شنیده بودم میخواستم به روش تدریجی این کار رو انجام بدم و نمی خواستم از روشهایی مثل ترسوندن و تلخ کردن و... برای جدا کردن پسملی از شیر استفاده کنم چون اثر روحی بدی روش میذاشت. اینجوری برنامه ریزی کردم که یک هفته شیر روز پسملی رو قطع کنم ولی شیر موقع خواب و نصفه شب (معمولا پسملی دوبار در شب برای شیر خوردن بیدار می شد) رو ادامه بدم. روزهای اول و دوم و سوم پسملی خیلی کلافه بود ولی هر روز می بردمش گردش با کالسکه و پیاده روی و پارک و بازی می کردیم تا کمتر سراغشو بگیره ولی این پسملی ما عجیب وابسته بود و هیچ جوری فراموش نمی کرد خولاصه 8 روز طول کشید تا پسملی یه کم به نخوردن شیر روز عادت کرد ولی خواب بعد از ظهرش مختل شده بود و خیلی بهانه گیری می کرد.

 از روز نهم قسمت دوم پروژه که قطع کردن شیر موقع خواب شب پسملی بود شروع شد که این مرحله هم خیلی سخت بود چون تا حالا پسملی عادت داشت فقط با خوردن شیر بخوابه و از طرفی اصلا هم شیشه شیر رو قبول نمی کرد و عصبانی می شد.... بابایی خیلی کمک کرد توی این مراحل همش سعی می کرد یه جورایی حواس پسملی رو پرت کنه یا ببرش گردش و شبها هم با ماشین اینقدر میچرخیدیم تا بنزینمون تموم می شد شاید که این پسملی خوابش ببره! چون جور دیگه ای حاضر نبود که بخوابه با اینکه چشاش بسته می شد ولی می نشست و لباس منو می کشید وگریه می کرد. این مرحله هم 10 شب طول کشید تا پسملی یه کم با شرایط کنار اومد.

 حالا مونده بود سخت ترین مرحله و اون هم قطع کردن شیر نصفه شب بود همه اطرافیان می گفتن دیگه باید حتما شیر نصفه شب رو هم قطع کنم و حتما پسملی یکی دو شب گریه می کنه ولی بعد کم کم عادت می کنه ولی این یکی دو شب یک هفته طول کشید و پسملی هر شب بیدار می شد و گریه می کرد که من و بابایی بغلش می کردیم و نازش می کردیم و می بردیمش سر یخچال و بهش خوردنی چیزایی که دوست داشت می دادیم مثلا دنت و آناناس و بستنی  و خولاصه شبی یک یا دو ساعت بیدار بودیم تا پسملی در حالی که غر غر می کرد از زور خستگی به خواب می رفت یا بهتر بگم غش می کرد........

الان که دارم می نویسم یک هفته بیشتره که دیگه پسملی ناز ما تا صبح می خوابه و بیدار نمیشه و بهانه شیر نمی گیره ولی سراغشو گاهی می گیره من هم بهش میگم ماشاله به پسملی من چه نازه! چه بزرگ شده چه آقا شده! ببینید چقدر قدش بلند شده! پسملی هم ذوق می کنه و با چشای قشنگش زل می زنه به من یعنی که مامانی فهمیدم چی گفتی! روزهای اول هم که این پروژه رو شروع کردیم همش به پسملی می گفتم تو دیگه بزرگ شدی آقا شدی، دیگه شیر تموم شده و خودش هم می گفت شیر تبو شده!

کار سختی بود ولی خدارو شکر با کمک بابایی و مامانم و بقیه انجام شد و برای ما موفقیت بزرگی بود حالا باید بریم سراغ پروژه بعدی که از پوشک گرفتن پسملیه و ببینم این کار چجوری پیش میره و پسملی چقدر همکاری می کنه؟!؟

   + مامان افرا - ۸:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٩

تولد دو سالگی شیر کوچولو!

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مامان افرا - ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٠

عکسهای نوروز 91

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مامان افرا - ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٤

بعد از کلی تاخیر!

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مامان افرا - ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢۸

یک سال و نیمه می شویم! هوررررررررررررررررراااااااا!

آهای خبر خبر!

امروز پسرک کوچولوی ما 18 ماهه شد

خداجون متشکرم برای بزرگترین و بهترین هدیه ای که بهمون دادی و ازت می خوام بهمون کمک کنی تا لیاقتشو داشته باشیم.

چه زود گذشت این روزها!

بله این همون پسرک کوچولوی 2 کیلو و 350گرمی ماست که حالا دیگه به همه جای خونه سرک می کشه و اینطوری کابینت ها رو باز می کنه و ماکارونی ها رو پخش زمین!

   + مامان افرا - ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢٥

تولدت مبارک بابایی!

دیروز تولد بابایی بود

بابایی عزیزم تولدت مبارک

ایشاله صد سالگیت

   + مامان افرا - ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢۳

شیرکوچولو به مدرسه می رود!

سلام دوستان شیرکوچولو و مامانش!

 

بله باور کنید شیر کوچولو پسملی زرنگ من در 17 ماهگی برای اولین بار رفت مدرسه!

 

دیروز اولین روز مدرسه فربد (برادرزادم، نوه بزرگ خانواده ما) بود و جشن اولین روزشون هم بود و پسملی کوچولوی من همراه مامانم برای رفته بودن مدرسه فربد. مامانم می گفت اینقدر این پسملیت بدو بدو و شلوغکاری کرد و در کلاسها رو باز و بسته کرد و راه رفت که دیگه صدای مدیرشون هم در اومد و گفت ماشاله چه نوه شیطونی دارید! یعنی فکر کنم منظورش این بوده این نوه تون رو بردارید ببرید همه مدرسه رو به هم ریخت! دیگه وقتی رفتم خونه کلی پسملی رو بغل و بوس کردم و قربونش شدم که بچه ام چقدر زرنگه! از الان میره مدرسه! فدای دست و پای بلوریش بشم من!

باباییش هم به پسملی می گفت بچه وقتی خودت رفتی مدرسه اینقدر شلوغی نکنی ها! اون موقع اگه بیرونت کردن من چیکار کنم ؟!

بعد ازظهر هم فربد با مامانش اومده بودن خونه مادرجون و فربد مشغول نقاشی کشیدن بود که پسملی همش می رفت و شابلون های نقاشیشو که رنگی بود و خوشش می اومد بر می داشت و داد  و فریاد فربد که بده دارم نقاشی می کنم؛ ولی اصلا فکر نکنید که یه وقتی شیر کوچولو تسلیم می شد! اصلا و ابدا ! یا با داد و فریاد و به زور شابلون ها رو می گرفت یا در یک فرصت طلایی یواشکی برشون می داشت و تا فربد دنبالش می کرد بدو بدو با چشمایی که از خوشحالی برق می زدند می اومد بغل من و خودشو قایم می کرد. اینقدر حس قشنگی بود که پسملی از دستشون فرار می کرد و پناه می آورد بغل من! انگار فقط به مامانش اطمینان می کرد خیلی دوست داشتم .

خدایا همه بچه ها رو در پناه پدر و مادرشون حفظ کن و بهشون شادی و سلامتی هدیه کن! آمین!

 

حالا در ادامه مطلب هم یک سری عکس میذارم البته جدید نیستن. از 13 ماهگی پسملی و یه کم بعدش و کچلیش! عکسهای جدیدترش هم چند روز دیگه میذارم.

 

  ادامه مطلب  
   + مامان افرا - ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٤
Daisypath - Personal pictureDaisypath Happy Birthday tickers